مهدی امینی زازرانی MAHDI AMINI
یکشنبه 91 بهمن 1 :: 12:0 صبح :: نویسنده : مهدی امینی زازرانی
نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت . خردمند خندید و از او دور شد . از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد . موضوع مطلب : یکشنبه 91 بهمن 1 :: 12:0 صبح :: نویسنده : مهدی امینی زازرانی
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. موضوع مطلب : یکشنبه 91 بهمن 1 :: 12:0 صبح :: نویسنده : مهدی امینی زازرانی
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: موضوع مطلب : سه شنبه 88 اردیبهشت 22 :: 5:14 عصر :: نویسنده : مهدی امینی زازرانی
موضوع مطلب : لوگو
![]() آمار وبلاگ
بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 1
کل بازدیدها: 17422
|
||